می ایستی رو به روی من...
به انگشت اشارت خودت را نشانه می روی...
آرام نگاهم می کنی:
لا تقنطوا من رحمه الله...لا تقنطوا منا...
ناامید نمی شوم از تو...
حضرت زیبا!
رحمت موصوله!
و من چقدر دلم می خواست که نامِ تو "زیبا" باشد.
تا دیدم که پدرت فرمود:
او٬ زیبای دو جهان است...طاووس بهشتیان!
دست افشان...
پای کوبان می روم...
بر در ِسلطان ِخوبان می روم...

ناز نافله ی مغربت٬ غفیله است
و تویی تفسیر روشن "کذلک ننجی المومنین"
که خداوند به انگشت اشارت نشانت می دهد و جبرییل بر پدرت می خواند:
"لااله الا انت* سبحانک انی کنت من الظالمین*
فستجبنا له و نجیناه من الغم*و کذلک ننجی المومنین*"
و کذلک تویی که نجات می دهی...
و یونس اسیر منم...در شکم نهنگی بزرگ...گفته اند که باب استجابت تویی...
دعاهایم را به باب استجابت بپذیر...

سفیدی نگاهت را
بر سیاهی مصحف زندگیم ببخش!
اينجا برهوت است...
برهوت بي تويي زيبا!
و من هرچه دستانم را سايبان چشمان خسته ام مي کنم٬
جز اغيار نمي بينم...
کجاستي جانا؟
بين الطلوعين
به سجده مي روي...به سجده مي رود...
تو در ساحت خداوند...
و ماه در ساحت تو...
جمعه ها آفتاب...
جمعه ها نمناک است نگاهت...
دلم از تلخ خنده هايت خون مي شود...
حضرت زيبا!
محتاج شکرخنده هاي توام...
بيشتر بخند
سالهاست که ایستاده است زمان...
و قرنهاست که معتکفی...
معتکف پرده ی غیب...
رد تنت حضرت زیبا!
رد تنت هم از پشت پرده ی غیب آشکار نیست.
بگذار بگذرند این روزهای روشن اعتکاف...
تو چهره ساز جهانی..
تو چهره ساز زمان!
در راس مدار ماه می ایستم
نادیده می دانم که شبیه ماه تمامی...بدر!
رو به چهره ی تو نماز می خوانم...
رو به ماه...
تو قبله ی عالمی..حضرت مهتاب!
این روزها نیستی و من نیاز بودنت را...
احتیاج به سرانگشتانت را...
می ریزم به رشته تسبیح نیلی
می خوانمت به نام...
صدبار...
یا فارس الحجاز...